میترسم از عاشق شدن،میترسم از لبخند

وقتی نصیب من شده کوهی غم از لبخند


لبهای من در برکه می رقصند و پندارم

بر روی آب افتاده نقشی مبهم از لبخند


عمری به خون دل گذشت و تازه فهمیدم!

دنیای من رفته فرو در ماتم از،لبخند!


شبهای غم کم کم ز گرد راه می آیند

غم میکند کم کم در این شبها کم از لبخند


حتی خدا هم بی خبر بود و نمیدانست

چی بر سرش می آورد این آدم از لبخند


میترسم از عاشق شدن،میترسم از لبخند

دیگر نمی خواهم بخندم،قهرم از لبخند

حسین خسروی

زیرکوه

خراسان جنوبی