گرده همایی  (11)

به آبیدر…

هر جا می­روم
با من می آیی
و حالا به آبیدر رسیده ای
مردهای کرد قلیان میکشند
و چیزی شبیه شعر در من غلیان میکند
مردی از کوچه های ناصرخسرو میگذرد
لا به لای دودها
و کافه های تهران کافه های بی درد است
که دودها دردهای زاگرسی ات را کم نکرده است
خورشید را لای موهایت پیچیده ای
و هر بار به شهری میبری
تا روز مرا شب کرده باشی
از بلندی های الموت گذشته ای
از چشمه علی شعری نوشیده ای
و به تاریخ پیوسته ای
آشوریان روی دیوارهای معبد
تو را برای روزهای دلتنگی ام نقاشی کرده اند
هر روز اسبت را هی میکنی
و دره ی ویزنهار را می­تازی
آی دختر ایلیاتی به عشیره ات برگرد
هر جا میروی
چیزی از خودت را جا می­گذاری
لبخندت
در ماکو
کنار تک درخت تنهایی روی لب های دخترقزلباش علشق
نگاهت
در مغان
در چشم های زن عشیره ی شاهسون
دردهایت را
دختران بویر احمدی روی شانه هایشان می­برند
تا نذرگاه عشایری شان
تاری از موی تو به باد می­رود
و با بادهای سیستان
از گردن بادگیرهای خراسان میگذرد
و باز دور گوش زاگرس می­پیچد
آی مردهای با غیرت ایل
دختری ابتدای شعر تنها شده است!